یادش بخیر
ای شهیدان! دردها برگشتهاند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصلهامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تنآلودهاند
آسمانهامان لجنآلودهاند
هفتهها در هفتهها گم میشوند
وهمها فردای مردم میشوند...
فانیان وادی بیسنگری!
تیغهای مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟
میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
زخمیام، اما نمك بیفایده است
درد دارم، نیلبك بیفایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشكر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شبغارهها
آه ای خمپارهها، خمپارهها!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 19:17 توسط یار
|