شعری از راضیه رجایی
عشق را آمده تا در دل آدم بگذارد
بر دل تنگ پدر سينة سنگين شده از درد
فاطمه آمده تا بوسة مرهم بگذارد
فاطمه آمده تا آمده تا كوه نگريد
تا علي سر به شب چاه دگر كم بگذارد
تا بجوشد تب خون در رگ بيغيرت تاريخ
كربلا را به دل مردة عالم بگذارد
زينبش در شب خفاش دلان نور بخواند
تا كه در جام پر از مستيشان غم بگذارد
فاطمه آمده تا، آمده تا... ميرود اما
بايد اين مسأله را فاطمه مبهم بگذارد